تبليغاتX
کاغذپاره های یک شهروند
قسمت بود شروع وبلاگ من با ناراحتی وحسرت همراه بود.به هرحال جریان زندگی ست وما نیز چاره ای نداریم جز اینکه خود را باشرایط مختلف وفق دهیم واوضاع را مطلوب کنیم.

به هر حال هنوز مطلب اجتماعی فرهنگی ننوشته ام اما امروز نکته ای توجه مرا به خود جلب کرد که خیلی مختصر ومفید به آن اشاره می کنم.

امروز در دانشکده مراسمی به مناسبت بزرگداشت هفته پژوهش برگزار شد که درآن از پژوهشگران برگزیده نیز تقدیر به عمل آمد.تا اینجا که همه چیز خوب است وبالاخره باید در دانشگاهها روحیه پژوهشگری در بین دانشجویان تقویت شود.اما نکته جالب توجه وتامل اینجاست که در حالیکه چیزی تا پایان ترم باقی نمانده؛همه کلاسهای صبح وبعضی از کلاسهای بعد از ظهر به مناسبت برنامه مذکور تعطیل شد!!!!

وحالا چه باید کرد؟دانشجوی بیچاره در هفته قبل از امتحانات(فرجه ها)باید برای کلاسهای جبرانی به دانشگاه بیاید.

به هر حال امیدوارم این برنامه تاثیر خود را بر دانشجویان گذاشته باشد و بعد از این شاهد پژوهشهای بیشتری از دانشجویان باشیم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط شهروند |

سلام ای غروب غریبانه ی دل،سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

       سلام ای غم لحظه های جدایی،خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن،خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

           خداحافظ ای آبی روشن عشق،خداحافظ ای عطر شعرشبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه،خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

       توتنهانمی مانی ای مانده بی من،تورا می سپارم به دلهای خسته

تورا می سپارم به مینای مهتاب،تو را می سپارم به دامان دریا

        اگر شب نشینم،اگر شب شکسته،تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تورا تا نسوزد،به دل می سپارم تو را تا نمیرد

        اگرچشمه ی واژه از غم نخشکد،اگر روزگار این صدا رانگیرد

خداحافظ ای برگ وبار دل من،خداحافظ ای سایه سار همیشه

            اگر سبز رفتی،اگر زرد ماندم،خداحافظ ای نوبهار همیشه

بالاخره روز شروع دلتنگی ها فرارسید.شاید تا حدی این شعر بیانگر حال درونی من باشد.انسان به امید زنده است.من هم امیدوارم که دوباره آنها را می بینم.اما ورای این دلتنگی تمام آرزویم شادمانی وخوشبختی آنهاست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط شهروند |

     من همسفرشراب،اززرد به سرخ

      یا همراه اضطراب از زرد به سرخ

                                یک روز به شوق،هجرتی خواهم کرد

                                 چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

نمی دانم چه بگویم.خودتان می دانید که چه کسی رفت.سروده های"قیصرامین پور"بارها به یاری من آمده تا حرف دلم رابگویم.حال نمی دانم در غم فقدانش چه بگویم.باورم نمی شود که دیگر نیست.حتی به مراسم تشییع پیکرش نیز رفتم که شاید یقین شود که دیگر نیست اما نشد.چرا که یادش بیشتر زنده شد وبه واقع نیز همین است.او زنده است تا همیشه...اما می دانیم که زود بود.لحظه عزیمتش زود رسید واو ناگزیر بود به رفتن...

ازاین پس شعرهای قیصر ونام او با حسرت همراه است ودیگر نمی توان گفت "قیصر امین پور"ودرپس آن بغضی نباشد...واینک نیز "دیگر بغضم امان نمی دهد....

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط شهروند |

آخرین باری که وبلاگ داشتم ۳سال پیش بود.درآن زمان زیاد مینوشتم.هم دروبلاگ وهم به غیر ازآن.حتی خیلی از حرفهای معمولی هم که می خواستم بگویم را می نوشتم.نوشتن برایم دل انگیزترین کار بود والبته راحت هم بود. امانمی دانم چرا۳سال است که دیگر خیلی خیلی کمتر مینویسم.به هر حال دراین مدت خیلی چیزها عوض شده وزندگی من نیز!الان خیلی از حرفها ودرونیاتم را به همسر عزیزم می گویم.ولی به هرحال نوشتن حال وهوای خودش را دارد.

دوستانم می دانند که مدتی ست قصد ازسرگیری وبلاگ نویسی را دارم اما حالا که می خواهم شروع کنم برایم سخت شده.ولی باید شروع می کردم وامروز گویی زمانش رسید.

امروز مناسبت خاصی ندارد وبیشتر به حال وهوای درونی من ربط دارد.هر چه نباشد برای من ویژگی خاصی داشت : تولد یکی از عزیزترین دوستانم !والبته امروز هم مهمانی خداحافظی اش را داد وتا یک ماه دیگرمیرود.می رود به دیار دور...ومن مدتی ست که دلتنگم.دلتنگ او،همسر مهربانش فرزندان دوس داشتنی شان.

وشاید همین مسئله آنقدر مرا غمگین ساخته که دست مرا به نوشتن برد وطلسم را شکست!؟

کلی حرف داشتم برای نوشتن اما الان حال وهوای ابری ام که دارد بارانی می شود مجالم نمی دهد که راحت بنویسم.گویی حرفهای دلتنگی ام با اشک سرازیر می شوندو...

بالاخره امروز شروع کردم وگرچه شروع غمگینی بود اما درپس آن مهری عمیق است به دوستی مهربان که هر جاباشد دوستش خواهم داشت وبرای او وخانواده اش آرزوی موفقیت وشادی میکنم واز خدای مهربان می خواهم که دوباره آنها راببینم.

ودرآخر این شروع ساده راتقدیم او میکنم باقلبی آکنده از محبت ودلتنگی وچشمانی بارانی.....

+ نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط شهروند |